ياسين دانلود با لينك مستقيم

اسوه و الگو قرار دادن پيامبران

خداوند در قرآن، داستانهاى پيامبران را براى سرگرمى و وقت‏گذرانى انسانها، ذكر نكرده، بلكه هدف از اين داستانها، عبرت و درسهاى آموزنده در ابعاد سياسى، اجتماعى و فرهنگى و… است.
هدف اين است كه آنها اسوه و الگو و سرمشق جامعه باشند، چنانچه در مورد ابراهيم (عليه السلام) در آيه 4 سوره‏ى ممتحنه مى‏خوانيم: قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم و الذين معه: براى شما همواره لازم است كه زندگى ابراهيم و همراهان و ايمان آورندگان به او (همچون لوط و…) را الگوى خود قرار دهيد.
و در آيه‏ى 21 سوره‏ى احزاب در مورد پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏خوانيم: لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة: حتماً لازم است زندگى پيامبر اسلام را همواره الگوى خود قرار دهيد.
قرآن با ذكر فرازهائى از زندگى ابراهيم و نوح و موسى و يوسف و لوط و پيامبر اسلام و…، كه

برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید

 

iconادامه مطلب

icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۱۲ آبان ۱۳۸۹
  • يك نظر
  • هدف از فرستادن پيامبران و امامان‏

    ما وقتى كه قرآن و روايات را بررسى مى‏كنيم مى‏بينيم هدف از بسيج پيامبران، و فرستادن كتابهاى آسمانى از طرف خدا، در يك كلمه براى تكامل انسانها در همه‏ى ابعادش (كه هدف از آفرينش آنها است) مى‏باشد، نهايت اينكه اين هدف در پنج موضوع زير بيان شده (و به عبارت ديگر تكامل در تمام ابعادش در پرتو اين پنج موضوع بدست مى‏آيد).
    الف: هدف پيامبران و امامان، بالا بردن سطح معلومات و انديشه‏هاى بشر و دانش و بينش آنها بوده است، چنانكه در روايتى امام موسى بن جعفر (عليه السلام) به هشام بن حكم فرمود:
    يا هشام ما بعث الله انبيائه و رسله عباده الا ليعقلوا عن الله، فاحسنهم استجابه احسنهم معرفة و اعلمهم بامر الله احسنهم عقلاً.
    اى هشام! خداوند پيامبران و رسولانش را بسوى بندگانش نفرستاد جز براى اينكه آنها درباره‏ى خدا (و عظمت قدرت خدا) بينديشند، نيكوترين آنها در استجابت فرمان خدا آنانند كه عقل و

    برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید

     

    iconادامه مطلب

    icon برچسب ها: , , , , ,
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۱۲ آبان ۱۳۸۹
  • بدون نظر
  • بسيج هزاران پيامبر براى راهنمائى بشر

    از آنجا كه بشر نه فرشته است كه محكوم به اطاعت و عبادت باشد و نه حيوان است كه محكوم غرائز حيوانى باشد، بلكه داراى گوهرهاى گرانمايه‏ى عقل و درك و اختيار است، و به اصطلاح نيمى فرشته و نيمى حيوان محكوم به غرائز نفسانى، طبعاً در دو راهى قرار گرفته، كه اگر به راه راست برود، به راه فرشتگان خدا رفته و اگر به راه كج برود، به راه حيوانات رفته، در صورت اول از فرشتگان بالاتر است، زيرا با داشتن غرائز نفسانى جهاد اكبر و مبارزه با اين غرائز كرده و به راه آنها رفته است، و در صورت دوم از حيوانات پست‏تر است‏ زيرا با داشتن چراغ پرفروغ عقل (كه در حيوانات نيست) به راه حيوانات رفته است، و از راهنمائيهاى عقل (كه حجت باطن است) غافل مانده است.

    برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید

     

    iconادامه مطلب

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۱۲ آبان ۱۳۸۹
  • بدون نظر
  • سيره نبوى (ص) و گسترش سريع اسلام

    مسأله گسترش سريع اسلام يكى از مهم‏ترين مسائل تاريخى است. البته مسيحيت و تا اندازه‏اى دين بودا هم از اديانى هستند كه در جهان، گسترش يافته‏اند، هر چند كه مسيحى بودن مسيحيان، اخيرا بيشتر جنبه اسمى دارد نه واقعى، ولى در اسلام از نظر گسترش، خصوصيتى هست كه در ساير اديان نيست و آن مسأله سرعت گسترش اسلام است. اين جا قصد داريم از يكى از علل پيشرفت سريع اسلام سخن بگوييم. البته مهم‏ترين علت آن خود قرآن است؛ زيبايى، عمق، شورانگيزى، جاذبه و محتواى قرآن بدون شك عامل اول نفوذ و توسعه اسلام است، ولى از قرآن كه صرف نظر كنيم، شخصيت، خلق و خو، سيره و نوع رهبرى رسول اكرم (ص) عمل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتى بعد از وفات حضرت هم، تاريخ زندگى ايشان عامل بزرگى براى پيشرفت اسلام بوده است.

    برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید

     

    iconادامه مطلب

    icon برچسب ها:
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۱۲ آبان ۱۳۸۹
  • بدون نظر
  • زندگی نامه حضرت عیسی علیه السلام

    دخترك آن قدر زيبا و معصوم مى نمود كه خدمتگزاران بيت المقدس ، در تكفل او از هم پيشى مى گرفتند:
    - من از او چون جان خود نگاهدارى خواهم كرد!
    - تو بيشتر از من از معبد خارج مى شوى ، در حالى كه من تقريبا شب و روز در اينجا به سر مى برم ، من از او نگهدارى خواهم كرد!
    - آقايان ، آقايان ! من شوهر خاله اين كودك هستم و او خويشاوند من است . بعلاوه من نبى خدا هستم . من خود از اين طفل سرپرستى خواهم كرد!
    - ولى من پيشنهاد مى كنم كه هر يك قرعه اى چوبى انتخاب كنيم و برويم پايين و چوبها را در آن نهر بيندازيم . زكريا هم بيندازد. چوب هر كس روى آب ماند، سرپرستى طفل به عهده او خواهد بود.
    - بسيار پيشنهاد خوبى است ، برويم !
    قرعه ، به نام زكريا شوهر خاله كودك افتاد. گويى همه چيز از روز نخست برنامه ريزى شده بود تا اين كودك معصوم در بيت المقدس ، در دامن زكريا و در محيطى روحانى پرورش يابد. مادرش نذر كرده بود كه اگر خدا به او فرزندى بدهد، او را به خدمتگزارى بيت المقدس بگمارد. دعاى مادر مستجاب شد، اما پيش از آنكه كودك به دنيا بيايد پدرش از دنيا رفته بود. كودك وقتى به دنيا آمد، برخلاف انتظار مادر، دختر بود. اما نذر، نذر بود و مى بايست ادا مى شد. پس مادر با همه علاقه اى كه به فرزند داشت ، او را از ناصره ، زادگاه كودك ، به بيت المقدس آورد و به بيت سپرد. او (مريم ) نام داشت .
    زكريا در جايى بلند از بيت غرفه اى براى نگهدارى او فراهم آورد و كودك را در آن گذاشت و خود و همسرش به تربيت و كفالت او همت گماشتند.
    مريم ، بزرگ و بزرگ تر شد، تا به حدى كه نوجوانى را پشت

     

    iconادامه مطلب

    icon برچسب ها: , , , , , , ,
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۲۶ مهر ۱۳۸۹
  • 5 نظر
  • زندگی نامه حضرت زکریا و حضرت یحیی علهم السلام

    معبد، در جايى بلند بر دامنه تپه اى نيمه سنگى و نيمه خاكى در بيت المقدس قرار داشت . آنجا جاى عبادت صالحان و مؤ منان بنى اسرائيل بود كه از زمان موسى تا آن روزگار در آن به عبادت مى پرداختند.
    در آن زمان ، هيروديس يهودى بر فلسطين حكومت مى كرد. او اگر چه از بنى اسرائيل بود، اما جز به حكومت خود نمى انديشيد و مردم ، عبادت راتين خدا و دين واقعى را در ديرها و معابد مى جستند.
    نبى خدا زكريا نيز بخشى از ساعات شب و روز را در آن معبد مى گذرانيد. اما پيامبران هر چند هم در روزگار جباران باشند، پيوندشان را با مردم از دست نمى دهند.
    زكريا، با آنكه نود سال از عمرش مى گذشت ، بيشتر اوقات را در مغازه خود در شهر مى گذرانيد تا هم روزى خود و همسرش را به دست آورد و هم در ميان مردم باشد. او سخت مورد احترام و توجه مردم بود، زيرا از دانش و حكمت و فضيلت برخوردار بود و ايشان را در امور سياسى و اجتماعى و دينى راهنمايى مى كرد.
    زكرياى پير، تا به معبد برسد، حسابى به نفس نفس افتاده بود، به ويژه كه غذايى نيز با خود داشت كه حمل آن براى پيرمردى چون او دشوار به نظر مى رسيد. او غذا را براى مريم مى برد. مادر مريم او را براى خدمت به دير، به آنجا

     

    iconادامه مطلب

    icon برچسب ها: , , , , , , ,
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۲۶ مهر ۱۳۸۹
  • بدون نظر
  • زندگی نامه حضرت یونس علیه السلام

    بلند بالا بود و تكيده اما با چهره اى روشن و چشمهايى نافذ و درشت كه سپيديهاى آن مثل صبح صادق و سياهى هاى آن مثل تن شب بود.
    مويى بلند و افشان داشت كه همواره بر شانه مردانه اش آرميده بود و گردنى به بلنداى عزت و استوارى اراده .
    پيامبرانه مى خراميد و مى نشست و بر مى خاست و مى نگريست . شمرده و روشن سخن مى گفت و فصيح و شيرين .
    وقتى اندرز مى كرد، انگار شير تازه از لبانش مى جوشيد.
    هرگز بلند نمى خنديد اما شكوعه گلخنده اى شيرين را هميشه بر لب داشت ، مثل گل هميشه بهار.
    اهل الفت بود و اهل انس ، و نام او، يونس بود.
    تمام مردم نينوا، يونس را مى شناختند، شهر نينوا، نسبتا جمعيت زيادى داشت ، با خانه هايى اغلب از گل و چوب خانه ها، از تپه هايى بلند اطراف شهر چنان ديده مى شدند كه در سايبانى سبز از چتر نخلها آرميده اند. شهر داراى يك ميدان بزرگ بود. در قسمت بالاى ميدان ، يك تخته سنگ بزرگ قرار داشت كه هيچ كس نمى دانست از چه هنگام و به وسيله چه كس در آنجا گذاشته شده است . طبق يك سنت كه منشاء آن نيز معلوم نبود، هر كس ‍ هرگاه مى خواست

     

    iconادامه مطلب

    icon برچسب ها: , , , , , , , , ,
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۲۶ مهر ۱۳۸۹
  • بدون نظر
  • زندگی نامه حضرت عزیر علیه السلام

    به خدمتگزار خود كه دختر بسيار جوانى بود گفت :
    - تا عصر برمى گردم ، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجير بياورم .
    - خدا به همراه ، مواظب خودتان باشيد!
    عزير، پشت سر چارپايش كه دو سبد خالى از دو سويش آويزان بود پياده راه مى رفت . باغ قدرى از شهر دور بود اما او خوشتر مى داشت كه راه را پياده طى كند. چوبدستى خود را پشت گردن گذاشته و هر دو دست را از آرنج بر آن حمايل كرده بود. آرام راه مى سپرد و به زمين كه آهسته از زير پاى او فرار مى كرد مى نگريست . در اين ميان ناگاه استخوان كتف گوسفند يا حيوان ديگرى سر راهش سبز شد، ديدن استخوان ، انديشه او را به دنياى ديگرى برد:
    - چگونه خداوند در فيامت ، استخوانهاى جدا از رگ و پى و گوشت و خون را دوباره به هم پيوند مى دهد؟
    و در سراسر راه ، اين انديشه ذهنش را به خود مشغول داشت .
    اوايل پاييز بود. برگ درختان ، رنگ باخته بود، اما باغ هنوز طراوت تابستانى خود را داشت . درختهاى به و انار و انجير، سر در سر هم آورده و ساكت و بى صدا در آفتاب دلچسب پاييزى غنوده بودند. تاكها از سپيدارها بالا رفته و به گونه اى پيچ در پيچ ، خود را از شاخسارها آويخته بودند. انگورها، در خوشه هايى زرد و

     

    iconادامه مطلب

    icon برچسب ها: , , , , , , ,
  • نوشته: Gold*Boy
  • تاریخ: ۲۶ مهر ۱۳۸۹
  • يك نظر